بخش ۲ - الحكایة و التمثیل
شیر دین سفیان ثوری شمع شرع
شیر دین سفیان ثوری شمع شرع
گفت قوم خویش را کای جمع شرع
لذت و خوشّی خوردن در طعام
بیش چندان نیست کز لب تا بکام
این قدر ره صبر کن آسان بود
تا خوش و ناخوش ترا یکسان بود
میزنی بیهوده همچون سگ تگی
تو کئی در صورت مردم سگی
تا ترا یک استخوان آید بدست
عمر و جانت از دست شد ای سگ پرست
تو همای روح را ده استخوان
زانکه بس افسوس باشد سگ بدان
قوت مردان روح را جان دادنست
چیست قوت تو به سگ نان دادنست
ای به سگ مشغول گشته ماه و سال
چند خواهی بود با سگ در جوال
گر به امر سگ شوی در کار تیز
از سگان خیزی به روز رستخیز
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.