راز سخن

بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل

نازنین شوریده میشد ناگهی

نازنین شوریده میشد ناگهی
بود هم سرما و هم گل در رهی
آن یکی گفتش که گل بگرفت راه
خویش را بر خیز کفشی ژنده خواه
گفت چون پا را کنم کفشی طلب
خاصه اندر زیر میگیرند شب
تا که در شخص تو میماند دلت
هرگز آن دولت نیاید حاصلت
چون بجای دل رسی بی دل مدام
گردد این دولت ترا حاصل مدام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.