بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
مرغکی بانگی زد و لختی بجست
مرغکی بانگی زد و لختی بجست
سر بجنبانید و بر شاخی نشست
چون سلیمان بانگ آن مرغک شنود
گفت میدانید تا او را چه بود
میکندبرشاخ از دنیا گله
زار میگرید که چند از مشغله
کز همه دنیای عالم سوز من
نیم خرما خورده ام امروز من
خاک بر دنیا که سودا میدهد
چون منی را نیم خرما میدهد
چون زدنیا نیم خرما میبسست
هرکه کرمان ملک خواهد ناکسست
هرکه او از دار دنیا پاک شد
نور مطلق گشت اگرچه خاک شد
هرکه او دنیای دون را کم گرفت
همچو صبح از صدق خود عالم گرفت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.