راز سخن

بخش ۲ - الحكایة و التمثیل

ظالمان کردند مردی را اسیر

ظالمان کردند مردی را اسیر
ریختند آبی برو چون زمهریر
میزدندش چوب و او میگفت زار
دست من گیر ای خدای کامگار
شیخ مهنه میگذشت آنجایگاه
خادمی گفتش که ای سلطان راه
گر از ایشانش شفاعت میکنی
همچنان دانم که طاعت میکنی
این شفاعت گفت چون آرم بجای
کین زمان یاد آمد او را از خدای
هر کرا این لحظه آید یاد ازو
دل دریده سر بریده باد ازو
یاد آن بهتر که آرام آورد
مار را چون مور در دام آورد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.