راز سخن

شمارهٔ ۴۴

خونی که من از دیده به در می‌ریزم

خونی که من از دیده به در می‌ریزم
هردم به مصیبتی دگر می‌ریزم
تا عشق رخ توام گریبان بگرفت
دامن دامن، خون جگر می‌ریزم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.