بخش ۳ - الحکایه و التمثیل
یکی پرسید از آن دیوانه در ده
یکی پرسید از آن دیوانه در ده
که از کار خدا ما را خبر ده
چنین گفت او که تا گشتم من آگاه
خدا را کاسه گردیدم درین راه
بحکمت کاسهٔ سر را چو بربست
ببادش داد و آنگه خرد بشکست
اگر از خاک برگیری کفی خاک
بپرسی قصهٔ از خاک غمناک
بصد زاری فرو گرید چو میغی
ز یک یک ذره برخیزد دریغی
ز اول روز این چرخ دل افروز
دریغ خلق میساید شب و روز
تو گویی بر زمین هر ذرهٔ خاک
ز فان حال بگشادند بی باک
که ما را زیر خاک افکندی آخر
تو هم زود این کمر بربندی آخر
الا یا غافلان تا کی پسندید
که ما را زیر پای خود فکندید
در اول چون شما بودیم ما هم
چو ما گردید در آخر شما هم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.