راز سخن

(۹) حکایت سلطان محمود با مرد دوالک باز

مگر محمود با اعزاز می‌شد

مگر محمود با اعزاز می‌شد
بره مردی دوالک باز می‌شد
شهش گفتا که ای طرّار ره زن
ترا می‌بیند اینجا چشم دَرمَن
که بنشینی میان خاک در راه
دوالک بازی آموزی تو با شاه
دوالک باز گفتش ای جهاندار
برَو بنشین چه می‌خواهی ازین کار
نخواهد گشت چون پروانه با شمع
دوالک بازی و کوس و عَلَم جمع
مجرّد گرد و پس این پیشه می‌کن
وگر نه همچنین اندیشه می‌کن
درین منزل که کس نه دل نه جان یافت
کمال از پاک بازی می‌توان یافت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.