(۱۵)حکایت آن زن که طواف کعبه میکرد و مردی که نظر برو کرد
یکی عورت طواف خانه میکرد
یکی عورت طواف خانه میکرد
نظر افکند بر رویش یکی مرد
زنش گفتا گر اهل رازئی تو
چنین دم کی بمن پردازئی تو
ولی آگه نهٔ تو بی سر و پای
که از که بازماندستی چنین جای
گر از مردی خود بودی نشانیت
سر زن نیستی اینجا زمانیت
تو اینجا از پی سود آمدستی
نه از بهر زیان بود آمدستی
تو خود را روزِ بازاری چنین گرم
زیان خواهی؟ نداری از خدا شرم؟
خداوند جهان پیوسته ناظر
تو از وی غایب و او بر تو حاضر
چو یک یک دم خدا از تست آگاه
چرا چون ماه میپیچی سر از راه
چو حق با تو بوَد در هر مقامی
مزن جز درحضورش هیچ گامی
اگر بی او زنی یک گام در راه
بسی تشویر باید خوردت آنگاه
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.