راز سخن

(۱۳) مناجاة دیوانه با حق تعالی

بصحرا در یکی دیوانه بودی

بصحرا در یکی دیوانه بودی
که چون دیوانگیش اندر ربودی
بسوی آسمان کردی نگاهی
بدرد دل بگفتی یا الهی
ترا گر دوست داری نیست پیشه
ولی من دوستت دارم همیشه
ترا گرچه بوَد چون من بسی دوست
بجز تو من نمی‌دارم کسی دوست
چگونه گویمت ای عالم افروز
که یک دم دوستی از من درآموز
چنان می‌زی، که هر دم صد جهان جمع
ز شوق او چو پروانه‌ست زان شمع
اگرچه نه بعلت می‌توان یافت
ولیکن هم بدولت می‌توان یافت
اگر یک ذره دولت کارگر شد
به سوی آفتابت راهبر شد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.