راز سخن

غزل شمارهٔ ۸۲۶

به سر زلف دلربای منی

به سر زلف دلربای منی
به لب لعل جان‌فزای منی
گر ببندد فلک به صد گرهم
تو به مویی گره‌گشای منی
به بلای جهانت دارم دوست
گرچه تو از جهان بلای منی
هر کست از گزاف می گوید
که تویی کز جهان سزای منی
این همه ترهات می‌دانم
من برای تو تو برای منی
گر نمانم من ای صنم روزی
تو که جان منی بجای منی
جاودان پادشا شود عطار
گر تو گویی که تو گدای منی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.