غزل شمارهٔ ۶۳۴
قصد کرد از سرکشی یارم به جان
قصد کرد از سرکشی یارم به جان
قصد او را من خریدارم به جان
گر بسوزد همچو شمعم عشق او
راز عشقش را نگه دارم به جان
عشق او دل خواهد و زین چاره نیست
دل بدادم چون گرفتارم به جان
ماهرویا جان من در حکم توست
جان ببر، چند آوری کارم به جان؟
نی چو عشقم هست جانم گو مباش
من ز جان خویش بیزارم به جان
جانم از شادی نگنجد در جهان
گر دهی ای ماه زنهارم به جان
گر بسوزی بند بندم از جفا
من وفای تو به جان دارم به جان
هرچه فرمایی وگر جان خواهیام
پیشباز آیم به جای آرم به جان
چون دل عطار از زاری بسوخت
کم طلب زین بیش آزارم به جان
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.