راز سخن

غزل شمارهٔ ۶۱۵

بر هرچه که دل نهاده باشیم

بر هرچه که دل نهاده باشیم
در مشرکی اوفتاده باشیم
گر بر کامی سوار گردیم
حالی ز دو خر پیاده باشیم
صد عمر اگر به سر باستیم
داد نفسی نداده باشیم
مستی و غرور سخت کاری است
غم نیست که مست باده باشیم
زان پیش که سر نماند آن به
کین باد ز سر نهاده باشیم
هرگه که ز زاد و بوم رستیم
بینی که ز مرد زاده باشیم
چون سایه در آفتاب روشن
در پیش خود ایستاده باشیم
آن به که درین قفس چو عطار
از هستی خویش ساده باشیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.