راز سخن

غزل شمارهٔ ۴۸۱

مرا قلاش می‌خوانند، هستم

مرا قلاش می‌خوانند، هستم
من از دردی کشان نیم مستم
نمی‌گویم ز مستی توبه کردم
هر آن توبه کزان کردم، شکستم
ملامت آن زمان بر خود گرفتم
که دل در مهر آن دلدار بستم
من آن روزی که نام عشق بردم
ز بند ننگ و نام خویش رستم
نمی‌گویم که فاسق نیستم من
هر آن چیزی که می‌گویند هستم
ز زهد و نیکنامی عار دارم
من آن عطار دردی‌خوار مستم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.