راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۹۳

عشق آبم برد گو آبم ببر

عشق آبم برد گو آبم ببر
روز آرام و به شب خوابم ببر
چند دارم تشنهٔ لعل تو جان
جان خوشی زان لعل سیرابم ببر
من کیم خاک توام بادی به دست
آتشی در من زن و آبم ببر
نی خطا گفتم که در تاب و تبم
می‌نیارم تاب تو تابم ببر
چند تابد دل ز تاب زلف تو
تاب دل از زلف پرتابم ببر
هستم از عناب تو صفرا زده
این همه صفرا ز عنابم ببر
غرقهٔ دریای عشقت گشته‌ام
دست من گیر و ز غرقابم ببر
چون کمان شد پشت عطار از غمت
زین میان چون تیر پرتابم ببر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.