راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۶۵

حدیث فقر را محرم نباشد

حدیث فقر را محرم نباشد
وگر باشد مگر زآدم نباشد
طبایع را نباشد آنچنان خوی
که هرگز رخش چون رستم نباشد
سخن می‌رفت دوش از لوح محفوظ
نگه کردم چو جام جم نباشد
هرآنکس کو ازین یک جرعه نوشید
مر او را کعبه و زمزم نباشد
سلیمان‌وار می‌شو منطق‌الطیر
روا گر تخت ور خاتم نباشد
پس اکنون کیست محرم در ره فقر
دلی کو را نشاط و غم نباشد
مجرد باش دایم چونکه عطار
سوار فقر را پرچم نباشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.