راز سخن

غزل شمارهٔ ۹۰

عشق تو ز اختیار بیرونست

عشق تو ز اختیار بیرونست
وصل تو ز انتظار بیرونست
چون با تو نهم قرار وصلت
چون کار تو از قرار بیرونست
مرغی که دراوفتد به دامت
هر لحظه ز صد هزار بیرون است
جان‌های عزیز را درین درد
سرگشتگی از شمار بیرون است
زان برد غم تو روزگارم
کز گردش روزگار بیرون است
آنجا که حساب کار عشق است
از پردهٔ پرده‌دار بیرون است
بیکار مباد هیچ‌کس لیک
کار تو ز وسع کار بیرون است
هرچ آن تو نهی به حیله برهم
جمله ز حساب یار بیرون است
ای دل ره یار گیر کین راه
از زحمت تخت و دار بیرون است
در عالم عشق کار عطار
از شیوهٔ فخر و عار بیرون است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.