شمارهٔ ۲۷ - درصفت اسب
شاهنشها ! حقیقت اسبی که داده ای
شاهنشها ! حقیقت اسبی که داده ای
بشنو زلطف تا برسانم بعز عرض
درویش بیعصاش نگیرد زمن بمفت
طرار مفلسش نستاند زمن بقرض
پیراست و علتی بخوراکش فزوده ام
آری بود رعایت پیر علیل فرض
گرشیهه ای زند بجوانی ستایمش
ورنقطه ای رود کنمش نام طی ارض
مهمیز میزنم بوی از صبح تابشام
تا نیم گام میرود آنهم بپای فرض
هستم بر او سوار و بمعنی پیاده ام
گامی بطول میزدم اکنون زنم بعرض
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.