راز سخن

غزل شمارهٔ ۴۶۹

ای ساقی بلا ز شراب تو سوختیم

ای ساقی بلا ز شراب تو سوختیم
با آن که آتشیم ز آب تو سوختیم
در شب گذشت عمر و ندیدیم روی صبح
ای بخت از گرانی خواب تو سوختیم
پایت رکاب پرور و دستت عنان نواز
از غیرت عنان و رکاب تو سوختیم
طالع نگر که گرم عتاب آمدی و ما
نا برده لذتی ز عتاب تو سوختیم
از گرمی محبت ما سوخت شرم یار
ای عشق جلوه کن نقاب تو سوختیم
از خود روانه ایم به معمورهٔ عدم
عرفی تحملی ز شتاب تو سوختیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.