راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۶۶

اهل همت لب از دعا بستند

اهل همت لب از دعا بستند
کمر خدمت رضا بستند
گرد آیینه بود جاه جلال
باز آئین غم کجا بستند
مژده ریزند بر سر و دستار
کز گل فتنه دسته ها بستند
رفت هنگام بار سوختگان
داغ ها بر لب صبا بستند
ما کلید بهشت بشکستیم
در دوزخ به روی ما بستند
به عدم کی روان شوی عرفی
رو که دروازهٔ فنا بستند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.