غزل شمارهٔ ۱۶۸
بندهٔ دل شوم که او، خون فراغ میخورد
بندهٔ دل شوم که او، خون فراغ میخورد
خدمت درد میکند، نعمت داغ میخورد
طوبی و خلد عافیت، مینخرم به مشت خس
زان که تَذَروِ این چمن، طمعهٔ زاغ میخورد
از چمنی نمیبرد، نعمت برگزیده را
آن که وظیفهٔ ثمر، از همه باغ میخورد
بیادبی است موسیام، ره بدهی به طور خود
کو لب شعله میگزد، شمع و چراغ میخورد
این چمن محبت است، الحذر ای بهشتیان
بوی گل بهشت ما، مغز دماغ میخورد
عرفی تشنه را ز من، مژده که گر نایستد
آب حیات از کف، خضر سراغ میخورد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.