راز سخن

بخش ۳ - غزل

در هوای تو جان و تن بارست

در هوای تو جان و تن بارست
جان فدا کرد عاشق و وارست
صید خود را چرا زنی تو به تیر؟
کو به دام تو خود گرفتار است
در هلاک دلم چه می‌کوشی؟
چون که بیچاره خود درین کار است
دل بسی در غمت به خون غلتید
لیکن این بار خود سبکبار است
ای شبم روز با تو، بی‌رخ تو
روز روشن مرا شب تار است
عاشقان پیش چون تو صیادی
جان فدا می‌کنند و ناچار است
من ز تیرت امان نمی‌طلبم
لیکنم آرزوی دیدار است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.