راز سخن

رباعی شمارهٔ ۹۲

خاک سر کوی آن بت مشکین خال

خاک سر کوی آن بت مشکین خال
می‌بوسیدم شبی به امید وصال
پنهان ز رقیب آمد و در گوشم گفت:
می‌خور غم ما و خاک بر لب میمال

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.