راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۴۰

بازم از غصه جگر خون کرده‌ای

بازم از غصه جگر خون کرده‌ای
چشمم از خونابه جیحون کرده‌ای
کارم از محنت به جان آورده‌ای
جانم از تیمار و غم خون کرده‌ای
خود همیشه کرده‌ای بر من ستم
آن نه بیدادی است کاکنون کرده‌ای
زیبد ار خاک درت بر سر کنم
کز سرایم خوار بیرون کرده‌ای
از من مسکین چه پرسی حال من؟
حالم از خود پرس: تا چون کرده‌ای؟
هر زمان بهر دل مجروح من
مرهمی از درد معجون کرده‌ای
چون نگریم زار؟ چون دانم که تو
با عراقی دل دگرگون کرده‌ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.