راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۱۸

ماهرویا، رخ ز من پنهان مکن

ماهرویا، رخ ز من پنهان مکن
چشم من از هجر خود گریان مکن
ز آرزوی روی خود زارم مدار
از فراق خود مرا بی‌جان مکن
از من مسکین مبر یک‌بارگی
من ندارم طاقت هجران، مکن
بی‌کسی را بی‌دل و بی‌جان مدار
مفلسی را بی‌سر و سامان مکن
گر گناهی کرده‌ام از من مدان
خویشتن را گو، مرا تاوان مکن
هر چه آن کس در جهان با کس نکرد
با من بیچاره هر دم آن مکن
با عراقی غریب خسته دل
هر چه از جور و جفا بتوان مکن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.