راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۱۲

زان پیش که دل ز جان برآید

زان پیش که دل ز جان برآید
جان از تن ناتوان برآید
بنمای جمال، تا دهم جان
کان سود بر این زیان برآید
ای کاش به جان برآمدی کار
این کار کجا به جان برآید؟
کارم نه چنان فتاد مشکل
کان بی‌تو به این و آن برآید
هم از در تو گشایدم کار
کامم همه زان دهان برآید
بر درگهت آمدم به کاری
کان بر تو به رایگان برآید
نایافته جانم از تو بویی
مگذار که ناگهان برآید
بنواز به لطف جانم، آن دم
کز کالبدم روان برآید
کام دل خستهٔ عراقی
از لطف تو بی‌گمان برآید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.