راز سخن

غزل شمارهٔ ۶۵

دل، دولت خرمی ندارد

دل، دولت خرمی ندارد
جان، راحت بی‌غمی ندارد
دردا! که درون آدمی زاد
آسایش و خرمی ندارد
از راحت‌های این جهانی
جز غم دل آدمی ندارد
ای مرگ، بیا و مردمی کن
این غم سر مردمی ندارد
وی غم، بنشین، که شادمانی
با ما سر همدمی ندارد
وی جان، ز سرای تن برون شو
کین جای تو محکمی ندارد
منشین همه وقت با عراقی
کاهلیت محرمی ندارد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.