بخش ۱۱ - خطاب معشوق با قاصد
چو زلف خویشتن ناگه برآشفت
چو زلف خویشتن ناگه برآشفت
بتندید و در آن آشفتگی گفت
بدان رنجور بی درمان بگوئید
بدان مجنون بیسامان بگوئید
چو سودا داری ای دیوانه در سر
ز سر سودای ما بگذار و بگذر
نه کار تست این نیرنگ سازی
سر خود گیر تا سر در نبازی
کجا یابی ز وصلم روشنائی
پری با دیو کی کرد آشنائی
گدائی با شهی همدوش کی شد
گیا با سرو هم آغوش کی شد
توئی پروانه من شمع دل افروز
کجا بر شمع شد پروانه دلسوز
دلت گر ماجرای عشق ورزد
درونت گر هوای عشق ورزد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.