راز سخن

غزل شمارهٔ ۴۲

مردیم و یار هیچ عنایت نمی‌کند

مردیم و یار هیچ عنایت نمی‌کند
واحسرتا که بخت عنایت نمی‌کند
در پیش چشم او لب او می‌کُشد مرا
وان شوخ‌چشم بین که حمایت نمی‌کند
چندان که عجز حال بر او عرضه می‌کنم
در وی به هیچ نوع سرایت نمی‌کند
پیش کسی ز شکر و شکایت چه دم زنم
که‌اندیشه‌ای ز شکر و شکایت نمی‌کند
در حق بندگان نظر لطف گاه‌گاه
هم می‌کند ولیک به غایت نمی‌کند
تا گفته‌ام دهان تو هیچست از آن زمان
با ما ز خشم هیچ حکایت نمی‌کند
بلبل‌صفت عبید به هرجا که می‌رسد
غیر از حدیث عشق روایت نمی‌کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.