راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۱

ز من مپرس که بر من چه حال می‌گذرد

ز من مپرس که بر من چه حال می‌گذرد
چو روز وصل توام در خیال می‌گذرد
جهان برابر چشمم سیاه می‌گردد
چو در ضمیر من آن زلف و خال می‌گذرد
اگر هلاک خودم آرزوست منع مکن
مرا که عمر چنین در ملال می‌گذرد
خیال مهر تو در چشم هر سهی سرویست
که در حوالیش آب زلال می‌گذرد
ز بوی زلف توام روح تازه می‌گردد
سپیده‌دم که نسیم شمال می‌گذرد
من و وصال تو آن فکر و آرزو هیهات
که بر دماغ چه فکر محال می‌گذرد
غلام و چاکر روی چو ماه توست عبید
وزین حدیث بسی ماه و سال می‌گذرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.