راز سخن

شمارهٔ ۵۵ - بی ماه روی تو

هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم

هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم
خود را به هیچ ، بهر چه بی آبرو کنم
چندین هزار جان گرامی شود به باد
گر من حدیث طرّه او مو به موکنم
چون دست من به جام مرصّع نمی رسد
قلّاش وار دِرَمی از او آرزو کنم
آن سال و مه مباد که بی ماه روی تو
یک لحظه زندگانی خود آرزو کنم
خود را به دار برکشم از دست جور او
وز آه جان گداز رسن در گلو کنم
محیی اگر به کعبه کنم روی در نماز
شرمم شود که روی دگر سوی او کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.