راز سخن

شمارهٔ ۱۱ - یکی دیگر از نامه‌های عارف به علی بیرنگ

دل ز می دست برنمی‌دارد

دل ز می دست برنمی‌دارد
دست تا هست برنمی‌دارد
صبح شد باز از گریبانم
زندگی دست برنمی‌دارد
خون دل ریخت چشم مستش و این
قتل خون بست برنمی‌دارد
هیچکس هیچ چیز غیر از دل
چون که بشکست برنمی‌دارد
طره شب رواش به طراری
یار و همدست برنمی‌دارد
آنچنان دل شکسته شد که دگر
هیچ پیوست برنمی‌دارد
مفت دادم اجاره دل و این
خانه در بست برنمی‌دارد
عارفا دل مده به رذل که مهر
فطرت پست برنمی‌دارد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.