راز سخن

شمارهٔ ۴۱ - بی‌هنری و تن‌آسایی

ببند ای دلِ غافل به خود رَهِ گله را

ببند ای دلِ غافل به خود رَهِ گله را
زیان بس است ز مردم ببر معامله را
فراخنای جهان بر وجودِ من تنگ است
تو نیز تنگ‌تر از این مخواه حوصله را
دلِ تو ز آهن و من رَه بدان از آن جویم
که راه‌آهن کرده است وصل فاصله را
شدند دَه‌ْدِله و اجنبی‌پرست، منم
که می‌پرستم ایران‌پرستِ یکدله را
تو ای دویده بیابان رنج بهر وطن
به چشم من بِنِهْ آن پای پُر ز آبله را
به هیچ مملکت و ملت این نبوده و نیست
به دست گرگ، شبانی رها کند گله را
مراست رأی کز این بعد انتخاب کنند
وکیل خولی و شمر و سنان و حرمله را
اگرچه دختر فکر تو حامله است عارف
بگو مترس و ببین مردهای حامله را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.