راز سخن

شمارهٔ ۲۱ - غم چشم

به رغم چشم تو بی‌پا من از شراب شدم

به رغم چشم تو بی‌پا من از شراب شدم
خدا خراب کند خانه‌ات خراب شدم
فروخت خرقه و شیخ آب آتشین می‌خواست
میان میکده من از خجالت آب شدم
ز دست هجر تو لبریزِ گریه‌ام چه کنم
ز پای تا سر و سر تا به پا سحاب شدم
چو ماه روی تو از ابر زلف بیرون شد
قسم به موی تو بیزار ز آفتاب شدم
مرا در آتش هجران گداختی یک عمر
چه شد که این همه مستوجب عذاب شدم
اگرچه بی‌گنهم می‌کشد ولیک خوشم
که در عداد شهیدانش انتخاب شدم
سؤال کرد ز من: عارف از پری‌رویان
وفا چه دیدی؟ من عاجز از جواب شدم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.