راز سخن

شمارهٔ ۷۴

شهریارا برای مدحت تو

شهریارا برای مدحت تو
تیغ فکرت همیشه آخته‌ام
بر بساط هوات اسب مراد
بر رخ روزگار تاخته‌ام
گرچه از آرزوی خدمت تو
دل و جان را به غم گداخته‌ام
ذکر زحمت نمی‌کنم حالی
با شراب تهی بساخته‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.