شمارهٔ ۲۴۲ - حبیبجان
حجاب از رخ فکن دلبر که زارم
حجاب از رخ فکن دلبر که زارم
مرا مگذار اندر انتظارم
بگیر از روی ماهت برقع ناز
که دور از نور رخسارت به نارم
یکی سرگشتهام در دشت عشقت
ز تیر یک نگاهت دلفگارم
چنارآسا فروزم آتش از دل
ز سوز محنت و اندوه یارم
به جای شهد نوشم زهر غم را
میان اهل عالم خوار و زارم
الا ای شوخ بیپروا نگاهی
به سوی من نما امیدوارم!
ندانم باعث جبر و جفایت
به طغرل چیست ای زیبانگارم؟!
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.