راز سخن

شمارهٔ ۱۲۴

آه از دور فلک یک لحظه بر کامم نشد

آه از دور فلک یک لحظه بر کامم نشد
قرعه فال طرب یک بار بر نامم نشد!
در هوای وصل مطلب کردم از آرام رم
هیچ امری موجب تسکین آرامم نشد
سوختم در آتش حسرت چو هندو بارها
خال هندوی بتان از بخت بد رامم نشد
گرچه نوشیدم بسی پیمانه‌های زهر غم
از می عشرت ولی یک جرعه در جامم نشد
تا نهادم در پس صید طلب دام امید
مرغ این وحشت‌سرا در حلقه دامم نشد
خانه‌بردوش خیالش منتظر شب تا سحر
یک طلوع کوکب بخت از لب بامم نشد
طغرلم در دام شد زان هر دو بادام ترش
یک علاج خشکی سودا ز بادامم نشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.