راز سخن

شمارهٔ ۱۱۵

زلف مشکین تا به دور ماه رویش هاله زد

زلف مشکین تا به دور ماه رویش هاله زد
شور طوفان از نوایم در نیستان ناله زد
زاهد از بهر خدا سوز درون ما مپرس
کز حدیث آتش عشقش لبم تبخاله زد
تخم امیدی که اندر مزرع مهر و وفا
کشته بودم از سحاب ناامیدی ژاله زد
هر که بر رخسار او خال سیاهش دید گفت
هندوی آتش‌پرستی خیمه در بنگاله زد
عالمی محنت به رنگی از جمالش می‌کشد
چاک شد پیراهن گل داغ بر دل لاله زد
می‌سزد در ملک خوبی گردد او فرمانروا
بس که در اوج ملاحت اخترش دنباله زد
گردش دور فلک طغرل ز تقدیر ازل
قرعه نام مرا ز اندوه چندین‌ساله زد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.