شمارهٔ ۷۱۷
چون ز تنهایی غربت برهانم خود را؟
چون ز تنهایی غربت برهانم خود را؟
من که عاجز شده ام در وطن از تنهایی
هر که از یار جدا ماند، دلش می سوزد
بدعت ما نبود سوختن از تنهایی
کم نگردد غم آن سرو قبا پوش طرب!
که برآورد [مرا در] کفن از تنهایی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.