راز سخن

شمارهٔ ۶۶۷

ای گشوده چشمت از هر سو در میخانه ای

ای گشوده چشمت از هر سو در میخانه ای
وز شراب غمزه ات پر گشته هر پیمانه ای
گر خرابی ره نیابد در غم آباد جهان
از کجا آید به کف، دیوانه را ویرانه ای
نیست در زلف سیاهش، گرم جولان شانه ای
خویش را بر دود شمعی می زند پروانه ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.