راز سخن

شمارهٔ ۴۷۱

بس که دارم از تغابن در دل محزون تأسف

بس که دارم از تغابن در دل محزون تأسف
می دود بی اختیارم بر لب پر خون تأسف
در کنار خوان قسمت، نیستم بی رزق و روزی
خورده ام زین پیش حسرت، می خورم اکنون تاسف

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.