راز سخن

شمارهٔ ۴۱۱

دل برد آن نگار، ببینم چه می کند

دل برد آن نگار، ببینم چه می کند
گل کرد صید خار، ببینم چه می کند
شوخی کنان به چشم درآمد چو طفل اشک
آید چو در کنار، ببینم چه می کند
در صبح وصل، دیده گرفتار گریه بود
در شام انتظار ببینم چه می کند
کارم به دست چرخ و ز من بازپرس کار
انصاف کردگار ببینم چه می کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.