شمارهٔ ۱۴۲
یاد آر ای که فارغ، در محملی نشسته
یاد آر ای که فارغ، در محملی نشسته
شکرانه فراغت از همرهان خسته
چشم بد فلک بین کامشب ببرم عشرت
یکسو سبوفتاده یکسو قدح شکسته
از نوبهار وصلم یاد آید و خروشم
بینم چو عندلیبی در گلشنی نشسته
روزی دوای اسیران صبری کنید و بینید
کز هم گسسته دام و درهم قفس شکسته
هجر و بلای هجران گر این بود، در وصل
بر روی عشقبازان یارب مباد بسته
در چشم نیمخوابش پیدا بود که سر خوش
در بزم مدعی دوش تا صبحدم نشسته
گفتی طبیب خسته بسته بدیگران دل
اما چنانکه بر تو بر دیگران نبسته
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.