راز سخن

شمارهٔ ۱۳۴

خفتن نتوان درین گلستان

خفتن نتوان درین گلستان
از ناله شب نخفته مرغان
ای شب نه غم منی خدا را
تا چند نمی‌رسی به پایان
من مانده و همرهان روانه
من خفته و کاروان شتابان
هستم ز تو من به جان خریدار
دردی که نمی‌رسد به درمان
جویند و چه سود چون نیابند
روزی که شوم ز دیده پنهان
من گریه‌کنان نشسته غمگین
تو خنده‌زنان گذشته شادان
دردی دارم طبیب کآن را
نتْوان گفت و نهفت نتوان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.