راز سخن

شمارهٔ ۱۲۲

حکایت‌ها که بعد از من تو خواهی گفت با خاکم

حکایت‌ها که بعد از من تو خواهی گفت با خاکم
کنون تا زنده‌ام بینی بگو با جان غمناکم
به راهت ای شکارافکن منم آن ناتوان صیدی
که خونم را بحل سازم اگر بندی به فتراکم
مبادا غافلم دانی که من از حسرت عشقت
نه از هجر تو غمگینم نه از وصلت طربناکم
نمی‌دانم که در این سرزمین آسوده است ؟ امّا،
همی‌دانم که هردم می‌رسد فیضی ازین خاکم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.