راز سخن

شمارهٔ ۱۱۲

بی‌تو خود را بس که از تاب و توان انداختم

بی‌تو خود را بس که از تاب و توان انداختم
بار هستی بود بر دوشم گران، انداختم
هر نهالی از فغانم گشت نخل ماتمی
در گلستانی که طرح آشیان انداختم
رهروان عشق را داغ از سرشگ افتاده بود
شوری از اشگم میان کاروان انداختم
دامن موج خطر باشد مرا ساحل طبیب
کشتی خود را به بحر بیکران انداختم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.