شمارهٔ ۶۳
جدا از روی تو چشمم چو خونفشان گردد
جدا از روی تو چشمم چو خونفشان گردد
ز خون دل مژهام شاخ ارغوان گردد
گرفتهام به غمش الفتی و میترسم
خدا نکرده به من یار مهربان گردد
ز شادمانی وصل تواش نصیب مباد
دل فگار اگر بیتو شادمان گردد
قفس شکسته و از هم گسسته دام کسی
ز آشیان به چه امید سرگران گردد
مباش غافل از افتادگی جاده طبیب
ز خاکساری خود خضر کاروان گردد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.