راز سخن

شمارهٔ ۴۱

به گلشنی که ز رویت نقاب می‌افتد

به گلشنی که ز رویت نقاب می‌افتد
ز چشم شبنم او آفتاب می‌افتد
به حشر دیدهٔ بی‌اشک را بهایی نیست
گهر ز قدر فتد چون ز آب می‌افتد
فریب وعده‌ات آبی نزد بر آتش دل
چو تشنه‌ای که به دام سراب می‌افتد
به غیر گلشن کویت طبیب راه بخست
اگر بخلد رود در عذاب می‌افتد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.