راز سخن

بخش ۱۱۶

دلم به درد و غم عشق مبتلی تا کی

دلم به درد و غم عشق مبتلی تا کی
ز شوق زلف تو در دام صد بلا تا کی
در جواب او
مرا به سینه تمنای ماس وا تا کی
دلم به صحنک پالوده مبتلی تا کی
کنون به دهر چو ماقوت نیست صابونی
به سینه ولوله شوق زلبیا تا کی
شدند جلبک و روغن به تابه اندر تحت
میان عاشق و معشوق ماجرا تا کی
ز حد گذشت بیا مطبخی کرم فرما
بگوی در دل من شوق زیروا تا کی
ربوده قامت زناج جمله دلها را
میان خلق ندانم که این بلا تا کی
نوای مرغ بود خوش به گلشن منقل
بگوی نان تنک سفره بی نوا تا کی
به درد جوع اسیرست صوفی مسکین
مقیم در شب و روز از پی دوا تا کی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.