راز سخن

بخش ۸۲ - جواب

ز مطبخی سخن خوش رسید در گوشم

ز مطبخی سخن خوش رسید در گوشم
که لذتش به همه کاینات نفروشم
بیا که پخته شد اکنون مزعفر و حبشی
ز حد گذشت ز اندازه تا به کی جوشم
ز اشتیاق و تمنای صحنک بغرا
چو قلیه سوخت مرا جان و زار بخروشم
سرم به مسند روحانیان فرو ناید
چو خوان اطعمه باشد نهاده بر دوشم
رباب را چه به چنگ آورم که هست کنون
صدای نغمه سیخ کباب در گوشم
مرا ز کله بریان امید سیری نیست
برو که تا نفسی در تن است می کوشم
شمیم کله بریان نگر که چون صوفی
هزار آه که بر بود طاقت و هوشم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.