شمارهٔ ۳۸
گر بود با من به صلح و گر به جنگ
گر بود با من به صلح و گر به جنگ
رو نگرداند دل از وی هیچ ... نگ
بعد ازین ناموس را یکسان کنم
راست ناید عشق چون با نام و ننگ
زاهدا دست از من مسکین بشو
طشت من افتاد از بام این درنگ
با لب او قند دعوی می کند
کله او را فرو کوبی به سنگ
بر سر بازار خندان می گذشت
شکر آمد از دهان او به تنگ
ای دل اکنون حاضر آن غمزه باش
کز سپر بیرون شود تیر خدنگ
دیده صوفی چو گردد خاک راه
لآله روید از گل او زرد رنگ
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.